۱۳۹۰ آبان ۲۴, سهشنبه
۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه
اندر جکایت جنتی
گفتگوی اول:
میکاییل : تو سر پیچ وایسا، تا اومد پخ کن بهش، بترسونش
عزراییل : تو از پشت سر بهش حمله کن
اسرافیل : تو هم وقتی عزراییل گرفتش با ساکسیفونت بزن توی سرش
نکیرو منکر: شما هم آماده باشید
جبرییل : تو هم پیف پاف بزن توی دماغش
(جلســــه محرمانه طراحی قتل جنتی در بارگاه الهی)
**********************************************
گفتگوی دوم:
عزراییل اعلام کرد :
پس از قبض روح جنتی رسما از دنیای قهرمانی خداحافظی خواهم کرد.
****************************************
گفتگوی سوم:
آورده اند که جنتی به فیس بوک میرفت و همه نوشته ها را لایک میزد و به همه این توصیه می نمود:لایک بزنید.همه از جوانمردی او کف برآوردند.جنتی سرش خاراندو گفت: مگر این علامتها بیــــــلاخ نیستند؟
*********************************************
گفتگوی چهارم:
جنتی ضمن تکذیب عبارت ؛یکی بودیکی نبود غیراز خدا هیجکس نبود؛ بر حضور فعال خود در آن مقطع حساس از تاریخ تاکید کرد.
******************************************
گفتگوی پنجم:
آدم به خدا گفت: مگر من اولین آدم نیستم پس این مرد کهنسال کیست؟ پاسخ آمد: او جنتی است. من که آمدم اینجا بود. به همین خاطر اینجا را جنت نامیدم.
*****************************************
گفتگوی ششم:
قانون جدید فیزیک: جنتی نه به دنیا آمده، نه از دنیا میرود، فقط از نسلی به نسل بعد منتقل میشود.
قانون بی نهایت در ریاضی: از منفی جنتی تا مثبت جنتی
آخرین مصوبه دولتی: حذف سه صفر از سن جنتی دردست بررسی است.
******************************************
گفتگوی هفتم:
اسرافیل! تو شیپور بزن من هم طبل میزنم...
این همه سال تمرین کردیما یه وقت خراب نکنی!!!
برو...
1
2
3
...
(جنتی و اسرافیل چندلحظه قبل از قیامت)
*****************************************
میکاییل : تو سر پیچ وایسا، تا اومد پخ کن بهش، بترسونش
عزراییل : تو از پشت سر بهش حمله کن
اسرافیل : تو هم وقتی عزراییل گرفتش با ساکسیفونت بزن توی سرش
نکیرو منکر: شما هم آماده باشید
جبرییل : تو هم پیف پاف بزن توی دماغش
(جلســــه محرمانه طراحی قتل جنتی در بارگاه الهی)
**********************************************
گفتگوی دوم:
عزراییل اعلام کرد :
پس از قبض روح جنتی رسما از دنیای قهرمانی خداحافظی خواهم کرد.
****************************************
گفتگوی سوم:
آورده اند که جنتی به فیس بوک میرفت و همه نوشته ها را لایک میزد و به همه این توصیه می نمود:لایک بزنید.همه از جوانمردی او کف برآوردند.جنتی سرش خاراندو گفت: مگر این علامتها بیــــــلاخ نیستند؟
*********************************************
گفتگوی چهارم:
جنتی ضمن تکذیب عبارت ؛یکی بودیکی نبود غیراز خدا هیجکس نبود؛ بر حضور فعال خود در آن مقطع حساس از تاریخ تاکید کرد.
******************************************
گفتگوی پنجم:
آدم به خدا گفت: مگر من اولین آدم نیستم پس این مرد کهنسال کیست؟ پاسخ آمد: او جنتی است. من که آمدم اینجا بود. به همین خاطر اینجا را جنت نامیدم.
*****************************************
گفتگوی ششم:
قانون جدید فیزیک: جنتی نه به دنیا آمده، نه از دنیا میرود، فقط از نسلی به نسل بعد منتقل میشود.
قانون بی نهایت در ریاضی: از منفی جنتی تا مثبت جنتی
آخرین مصوبه دولتی: حذف سه صفر از سن جنتی دردست بررسی است.
******************************************
گفتگوی هفتم:
اسرافیل! تو شیپور بزن من هم طبل میزنم...
این همه سال تمرین کردیما یه وقت خراب نکنی!!!
برو...
1
2
3
...
(جنتی و اسرافیل چندلحظه قبل از قیامت)
*****************************************
پيمانكاري در بهشت و جهنم
روزي مقرر شد براي كساني كه عذابشان را در جهنم ديده و تمام شده و بايد به بهشت منتقل شوند پلي ارتباطي ساخته شود. جلسه اي تشكيل شد و با توجه به اينكه جهنمي ها اجازه نداشتند قبل از ديدن عذابشان داخل بهشت شوند و بهشتيان هم دوست نداشتند وارد جهنم شوند، مقرر شد كه جهنميان نيمه پلي كه در جهنم واقع شده را بسازند و بهشتي ها هم نيمه خودشان را و مقرر شد سال آينده براي افتتاح پل دوباره گردهم بيايند.
طي آن يكسال در قسمت جهنم چندين بار مناقصه بعلت نداشتن وجدان كاري، تقلب، تباني، پارتي بازي، رشوه و ... لغو و برگزاري مجدد شد.
پس از يكسال و در موعد مقرر در حالي كه هنوز مناقصه هم برگزار نشده بود، مسؤل ساخت نيمه پل در جهنم به ستوه آمد و خطاب به جهنميان گفت: «آبرويمان را برديد، حتماً حالا بهشتي ها پل را سر وقت و با كيفيت بالا ساخته اند.»
وقتي به سر محل پروژه رفتند ديدند خبري از نيمه پل بهشتي ها هم نيست! با تعجب از مسؤل بهشتي ها پرسيدند: «شما چرا نيمه پل را نساختيد؟!»
جواب دادند: «اسناد مناقصه تهيه شده و اعلاميه برگزاري مناقصه را هم همان ماه اول انتشار داديم ولي ظاهراً هيچ پيمانكاري در بهشت نيست. چون هيچكس تا حالا براي گرفتن اسناد مناقصه مراجعه نكرده!»
طي آن يكسال در قسمت جهنم چندين بار مناقصه بعلت نداشتن وجدان كاري، تقلب، تباني، پارتي بازي، رشوه و ... لغو و برگزاري مجدد شد.
پس از يكسال و در موعد مقرر در حالي كه هنوز مناقصه هم برگزار نشده بود، مسؤل ساخت نيمه پل در جهنم به ستوه آمد و خطاب به جهنميان گفت: «آبرويمان را برديد، حتماً حالا بهشتي ها پل را سر وقت و با كيفيت بالا ساخته اند.»
وقتي به سر محل پروژه رفتند ديدند خبري از نيمه پل بهشتي ها هم نيست! با تعجب از مسؤل بهشتي ها پرسيدند: «شما چرا نيمه پل را نساختيد؟!»
جواب دادند: «اسناد مناقصه تهيه شده و اعلاميه برگزاري مناقصه را هم همان ماه اول انتشار داديم ولي ظاهراً هيچ پيمانكاري در بهشت نيست. چون هيچكس تا حالا براي گرفتن اسناد مناقصه مراجعه نكرده!»
امروز روز انتخابات است...
روزي یک سياستمدار معروف، درست هنگامی که از محل كارش خارج شد،
با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و يك فرشته از او استقبال کرد.
فرشته گفت:
«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه.
چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم.
به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سياستمدار گفت:
«مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده،
شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید.
آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سياستمدار گفت:
«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
فرشته گفت:
«می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند.
پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سياستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد.
زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار
آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از
دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند.
آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی
قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و
حسابی سرگرم شدند.
همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و
شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.
شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند..
به سياستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.
راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.
در بهشت هم سياستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد،
به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند.
سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت،
گرچه به خوبي روز اول نبود.
بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سياستمدار گفت:
«خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم..
حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد.
وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سياستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید،
پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند
هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
سياستمدار با تعجب از شیطان پرسید:
«انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟
آن سرسبزی ها کو؟
ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...
امروز دیگر تو رای دادهای».
امروز روز انتخابات است...
با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و يك فرشته از او استقبال کرد.
فرشته گفت:
«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه.
چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم.
به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سياستمدار گفت:
«مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده،
شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید.
آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سياستمدار گفت:
«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
فرشته گفت:
«می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند.
پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سياستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد.
زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار
آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از
دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند.
آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی
قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و
حسابی سرگرم شدند.
همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و
شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.
شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند..
به سياستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.
راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.
در بهشت هم سياستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد،
به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند.
سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت،
گرچه به خوبي روز اول نبود.
بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سياستمدار گفت:
«خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم..
حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد.
وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سياستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید،
پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند
هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
سياستمدار با تعجب از شیطان پرسید:
«انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟
آن سرسبزی ها کو؟
ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...
امروز دیگر تو رای دادهای».
امروز روز انتخابات است...
اشتراک در:
پستها (Atom)